خدا حافظ سهراب يك سال قبل شروع كردم. همزمان با سالروز ولادت سهراب ...اينك سلام سهراب يك ساله شده ... به دلايلي تمايل به ادامه نوشتن اين وبلاگ ندارم...در طول اين يك سال تمام تلاشم اين بود كه خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را...با اين حال برمن ببخشاييد اگر سهوي در قلم رفت و دلي را آزرد ...نيك مي دانيد كه آيين من رنجاندن هيچ كس نيست ...دوستان داشته و دشمنان نداشته ام را دوست دارم پس ناخواسته اگر دلي رنجيد پوزش مي خواهم ...سالروز ولادت سهراب را تبريك مي گويم و از حضورتان مرخص مي شوم ...بدرود | ||||
نوشته شده در جمعه 14 مهر1385ساعت 23:26 توسط مسلم خلفی | | ||||
"یکی از بزرگان اهل تمیز" درگذشت. عمران صلاحي شاعر و طنز پرداز نامي ايران درگذشت.وي با نام مستعار "يكي از بزرگان اهل تميز "،"بچه جواديه" ، "ابوطياره "، "زرشك" و...مطلب مي نوشت.از او كتاب هاي گريه در آب ، قطاري در مه، رؤياي مرد نيلوفري،طنز امروز ايران،حالا حكايت ماست و...به جاي ماند.روحش شاد.از سروده هايش اين است:
کهسار من ، پژواک تو، تکرار شو ، تکرار شو خورشید می ساید جبین برخاک و می بالد زمین معراج شبنم را ببین ، ایثار شو، ایثار شو باران شلنگ انداز شد د یوانگی آغاز شد گل باز شد ، گل باز شد ، بیدار شو ، بیدار شو.... | ||||
نوشته شده در چهارشنبه 12 مهر1385ساعت 21:47 توسط مسلم خلفی | | ||||
دانش با آگاهی ملازم نیست بسا بر عكس دانش افزون گردد و آگاهی كاسته شود!
آغاز سال تحصیلی نو بر شما دانشجویان عزیز مبارک باد
| ||||
نوشته شده در شنبه 1 مهر1385ساعت 14:10 توسط مسلم خلفی | | ||||
خم | ||||
این شعر را در سال ۷۰ سرودم شان نزول عجیبی دارد ولی به بهانه نیمه شعبان تقدیمش و قدیمتان می کنم. دریغا ماه من در پشت ابر است رفیقان جام من لبریز صبر است الا ای ابر یک دم رو به یک سو که بینم لحظه ای آن چشم و ابرو ببینم آن لبان شکر افشان ببینم چهره اش چون مه درخشان الا ای ابر گو این دشمنی چیست مرادت از جدایی افکنی چیست
چو بردارد لب اشك از لبم لب زداغ آه هايم مي كند تب ز چشمانم هزار آيينه افتاد گذار آينه بر سينه افتاد در آن سينه رخ دلدار را ديد ز شرم روي او بر خويش لرزيد چو آه آتشين دل خروشيد شكست آيينه و دل را خراشيد ... | ||||
نوشته شده در سه شنبه 14 شهریور1385ساعت 3:0 توسط مسلم خلفی | | ||||
| يادم باشد حرفي نزنم كه دلي بلرزد
خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را يادم باشد كه روز و روزگار خوش است وتنها دل ما دل نيست يادم باشد جواب كينه را با كمتر از مهر و جواب دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم و براي سياهي ها نور بپاشم يادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگيرم و از آسمان درسِ پـاك زيستن يادم باشد سنگ خيلي تنهاست... يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام ... نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان يادم باشد زندگي را دوست دارم يادم باشد هر گاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني كه به سوي قربانگاه مي رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه ي دوره گردي كه از سازش عشق مي بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد يادم باشد معجزه قاصدكها را باور داشته باشم يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر كس فقط به دست دل خودش باز مي شود يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم يادم باشد زنده ام | ||||
نوشته شده در شنبه 11 شهریور1385ساعت 2:43 توسط مسلم خلفی | | ||||
مولوي، مداد و نمره اخلاق سهراب | ||||
مولوي از ديدگاه سهراب: كتاب درس فارسي يك مرقع بي قواره بود . درآن خزف كنار صدف بود:قاآني كنار مولوي.مولوي در كتاب سال سوم ابتدايي بود . مهم نبود كه مولوي دور از فهم ما بود.دور از فهم دانشجوي ادبيات هم هست.شعرش از رو هم درست خوانده نمي شد. خانه و مدرسه سهراب: در كتاب درس خوانده بودم : بچه جان بر سر درخت مرو لانه مرغ را خراب مكن و بارها بر سر درخت رفتم و لانه مرغ را خراب كردم.نمره اخلاقم در مدرسه بيست بود.در خانه صفر.در مدرسه سر به زير بودم .در خانه سركش.در مدرسه مي ترسيدم در خانه مي ترساندم .مدرسه هواي ديگر داشت با رسومي ديگر.دياري بريده از كوچه و بازار و شهر بود.يك جزيره بود.لاپوتا بود:در اين جزيره خوراك درسي ما آبستره بود: نصيحت متساوي الساقين.حكايت متوازي الاضلاع.قرائت قائمه.زبان اهل جزيره را نمي شد فهميد... خودكار و مداد سهراب: خودكار از شان قلم كاست.و دوات را نفي بلد كرد.اما اين همه ماجرا نبود .خودكار آفتي شد و به جان مداد افتاد.با خودكار مرثيه مداد نوشته شد.مداد يار ديرينه ما بود ...مداد را نرمي بود و خودكار را درشتي است....آن را شرم و حيا برازنده بود اين را پرده دري در خور است.هنجار مداد انتزاعي بود.روش خودكار عيني است...آن را حضوري منفعل بود اين را ظهوري فعال است.مداد اگر به خطا مي رفت امكان محو خطا بود. خودكار اگر بلغزد لغزش به پايش نوشته است.مداد خود نمي نمود خودكار مي فريبد.... چنار و خيار!!: روزي هم در كلاس بوديم دبير ادب هم بود و تكه اي از محمد عوفي در ميان بود و در ذم خيانت.ما سر در كتاب داشتيم و دبير بلند مي خواند و بدين جا رسيد كه :"خيانت در نبشتن صورت جنايت دارد تا خردمندان را معلوم شود كه خيانت و جنايت هر دو يكي است."بلند شدم و اجازه خواستم و گفتم :"چنار و خيار هم در نوشتن مانند هم اند پس بايد هر دو يكي باشند كه دبير از جا در رفت و مرا از در بيرون راند.اما عوفي در كلاس ماند. نقل از :كتاب اطاق آبي سهراب سپهري ص:۳۴-۳۷
۱-در باره مولوي جالب است بدانيم كه خودش مدعي است كه تلاش كرده در حد فهم مخاطب سخن گويد وگرنه مفاهيم برتري در سر داشته است...: آنچه مي گويم به قدر فهم توست مردم اندر حسرت فهم درست ۲-با آنچه كه سهراب در باره مداد و خودكار گفت موافقم اما هميشه دوست داشتم زودتر اجازه مي دادند تا با خودكار بنويسم تا از شر تراشيدن مداد نجات يابم .چون مداد تراش نداشتم و مجبور بودم با چاقوي آشپزخانه كه بزرگ بود آن را بتراشم.
| ||||
نوشته شده در سه شنبه 31 مرداد1385ساعت 23:13 توسط مسلم خلفی | | ||||
داستان اعتكاف و حاشيه هاي آن: بدون شك انچه گفته مي شود( جز سخنان آيت الله شاه آبادي) بخشي از حواشي اعتكاف است.متن اعتكاف جوانان و پيراني بود كه با شور و حال وصف نشدني و با ادب و متانت خاصي اعمالشون رو انجام مي دادند و زحمت هاي زيادي كه براي برگزاري و سرويس دهي مصروف شده بود بر كسي پوشيده نيست و نيازي به برجسته سازي ندارد. ۱ـشب سيزدهم با آقا رضا به سمت مسجد امام حسن عسگري كه مركزي ترين محل اعتكاف در ايران است ، رفتيم . رضا كارت ورود به اعتكاف رو از قبل تهيه كرده بود گفت تو هم بيا تا بريم . من راستش هنوز تصميم جدي نگرفته بودم برا همين گفتم همين طوري ميام اگه ديدم براي ورود مشكلي نيست ميام داخل بعد تماس مي گيرم فردا بيان ماشينو ببرن و برام ي كمي وسيله بيارن. با هم رفتيم ديدم صف درست شده و كساني كه كارت دارن دارن ميرن داخل. بچه هاي انتظامات هم آقايون بي كارت رو به داخل راه نمي دن . دوربين فيلم برداري هم داشت از ي آقاي هيكلي فيلم برداري مي كرد و اون هم داشت با موبالش صحبت مي كرد.رضا رفت داخل من موندم بيرون . ظاهرا خيلي سفت و سخت مي گرفتن و من بايد بر مي گشتم . از در سمت بازار مسجد رفتم ديدم دو نفر بچه ي تقريبا سيزده چهارده ساله اونجا وايسادن برا انتظامات . كمي بعد چهار نفر آمدن كه برن داخل بچه ها گفتن نميشه . اونا كارت شناسايي هاي خود را مي خواستن بدن كه راهشون بدن برن داخل و برگردن ...من فرصت را غنيمت شمرده سرمو انداختم پايين و رفتم داخل نمي دونم ديدن و به رو خودشون نيووردن يا نديدن . رفتم و رضا رو ديدم . گفت من رفتم با مسوول شبستان پايين صحبت كردم كه بهت كارت ورردي بده گفته بايد ببينيم چي ميشه الان كه جا نداريم... با اينكه رفته بودم داخل ولي هنوز ترديد داشتم بمونم يا نه . موندم و آنچه به چشم خود ديدم را به عنوان خبر و بدون هيچ تحليلي ارايه مي دم البته باز تكرار م يكنم متن اعتكاف مطالب مهم و زيادي داره ولي من به حواشي اون مي پردازم: ۲ـساعت حدود دوازده و نيم شب بود كه رضا داشت نماز مي خوند من هم توي حياط نشسته بودم مردم هم داشتن از در طرف پل ميدان مطهري وارد مي شدن . يهو ديدم در كاملا چوبي اي كه تقريبا بيست متر پايين تر از درب محل ورود بود و قفل هم باز شد و حدود چهل پنجاه نفر ريختن تو...همون آقاي هيكلي داره با فرياد بلند مي گه كي اين در رو باز كرد تمام زحمت يك ماهه ما هدر رفت .... صدا زدن آقايوني كه بدون كارت اومدن داخل جمع بشن . من هم رفتم با اينكه اونا منظورشون همين چهل پنجاه نفر بود . اينو از اينجا مي گم كه يكي از همونا به اين آقا گفت اگه در باز نمي شد ما باز هم ميومديم و اون آقا مي گفت آره حتما از ديوار ميومدين بالا! ديوارش حدود ده متر شايدم بيشتر ارتفاع داره! بچه ها جمع شدن ديدم آقاي هيكلي داره مي گه آسيد باقر تكيه اي تشريف بيارين آقا!... آقاي تكيه اي روحاني است كه ده دوازده سال قبل هم كه ستاد اعتكافي در كار نبود بسياري از كار هاي اعتكاف را انجام مي داد دوره قبل رييس شوراي شهر قم بود. جوون بسيار فعال و فول آف لايفي است. منتظر بودم سر و كله اون پيدا بشه ديدم نه يك نو جوون بسيار لاغر اندام كه خيلي هم راست و چوبكي راه مي ره اومد جلو گفت بفرماييد . آقاي هيكلي به ايشون گفت اين آقايون همونايي هستن كه بدون كارت داخل شدن .آسيد باقر كه بعدا فهميدم فرزند آقاي تكيه اي است گفت : اين كار شما درست نيست بچه هاي ما يك ماهه زحمت كشيدنن شما با اين كارتون زحمت هاي اون ها رو به هدر داديد. اعتكافتون درست نيست ووو من ديگه نموندم و كنار رفتم . بعدا ديدم بچه ها متفرق شدن و مذاكرات به نتيجه نرسيد.حتي تهديد به اينكه يك ذره غذا به هيچ كدومتون نمي ديم هم فايده نداشت !!! ۳ـ سحر روز اول غذا آوردند و تهديد خود را عملي كردند و شكم بي كارتي ها بي غذا موند . البته من و رضا با هم شريكي قورمه سبزي رو خورديم . ۴- نزديكاي اذان شد قاري داشت قرآن مي خواند كه ديدم قرآن قطع شد و آقاي تكيه اي ميكروفون در دست مي گه پمپ آب را روشن كنيد آقايون رفتن توالت گير كردن آب دستشويي قطعه . قاري دوباره قرائت قرآن خود را ادامه داد. ۵- آقاي تكيه اي طريقه نيت اعتكاف را به آقايون گفت ! اومد درباره طريقه نذر اعتكاف برا مسافرين بگه كه اذان صبح شد و گفت ديگه وقت نذر کردن تمام شد كسي كه واسه امروز نذر نكرده نمي تونه معتكف بشه وبايد از فردا شب معتكف بشه. ۶-زير زمين مسجد امام كه رضا جاش اونجا بود خيلي گرم بود چون وسايل خنك كننده در اونجا نيم روز اول راه نيفتاده بود اومديم زير سايه بان هاي داخل حياط خوابيديم ولي بازم گرم بود بلند شدم رفتم داخل شبستان فيض ديدم عجب فيضي مي برن معتكفين اونجا همه زير كولراي خنك خواب بودن. يك جاي خالي گير آوردم و دوساعتي خوابيدم . ۷-بعد از ظهر بي كارتي ها را ثبت نام كردند تا براشون كارت صادر كنن و افطاري بهشون بدن. ۸ـچند سال قبل كه در اعتكاف شركت مي كردم برخي از معتكفين پاكستاني تبار ذكر مخصوصي داشتن به اين صورت كه يكي از آنها فرياد مي زد نعره حيدري و بقيه مي گفتتند يا علي ...راستش هنوز هم نمي دونم عبارتي كه به كار مي برن نعره حيدري است يا چيز ديگه ولي نمي فهمم يعني چي .امسال چون اتباع پاكستاني در مسجد امام كم بودند فكر كردم خبري نيست ولي به محض اينكه معتكفين افطار خوردند و كمي سر حال اومدند ديدم بعضي هاشون شروع كردند با اين تفاوت كه اين دفعه ايراني ها مي گفتند نعره حيدري . ي آقايي هم بلند شد و داد زد تو را خدا بس كنيد اين كار ها ولي با بر خورد بدي مواجه شد. ۹-يك چيز ديگه هم كه خيلي تكرار مي شد لعن هايي بود كه گفته مي شد. به دلايلي از ذكر افراد مورد لعن پرهيز مي كنم ولي جالب بود كه معمولا با يك اعوذ بالله و يا براي شادي دل حضرت زهرا شروع مي شد و گوينده چند نفر را رديف مي كرد و مي گفت بر...لعنت اطرافيان هم مي گفتند بش باد! بر ...لعنت . بش باد! و.... يك شب ساعت يك يك و نيم بود كه علي رغم خاموشي كه براي استراحت داده بودند يكيشون شروع كرد بر ...لعنت ....يهو يك آقاي ميان سالي كه نزديكاي ما خواب بود از خواب پريد و گفت بر خودت لعنت بر مردم آزار لعنت... ۱۰-داشتم از پله هاي زير زمين بالا مي رفتم ديدم يك آقاي ريشويي داره بد و بيراه مي گه و پايين مياد با يك آدم ريش بلند ديگه دعواش شده بود يكيشون حسابي گنده و هيكلي و ديگري لاغر آقاي هيكلي به آقاي لاغر مي گفت آخه قابليت زدن هم نداري ...لاغره هم با يك حالت جالبي مي گفت برو بابا ...بعضي ها هم جداشون كردن كه بابا اعتكافتون باطل ميشه. ۱۱-شب دوم به مناسبت سيزده رجب آيت الله نصرالله شاه آبادي سخنراني جذابي داشت كه ذكر موارد سخنان ايشان خالي از لطف نيست( ايشون فرزند آيه الله شاه آبادي استاد عرفان حضرت امام هستند)تمام سخن ايشان آن بود كه هيچ كس جز خدا را مؤثر در وجود ندانيد مثالهايي زد ازجمله گفت: وقتي خواستم ازدواج كنم مهريه ام ۵ هزار تومان بود و بايد ۲ هزار تومان هم پول نقد مي داديم. داداشم ـ خدا به داداشش عمر با عزت بده يك زماني من در كلاس عرفان ايشان در باغ سالاريه شركت مي كردم روحياتش خيلي عاليه ـ مي گفت داداشم رفت تا قرض بگيره ولي گويا بهش نداده بودند برگشت خونه ديدم داره غر مي زنه : مردم نون ندارن بخورن زن مي خوان. مردم نمي تونن تنبونشونو جمع كنن (فكر كنم اينو گفت ) اونوقت زن مي خوان .من هم گفتم خدا بزرگه...داداش ي چيزي زير لب گفت و رفت خوابيد .من هم رفتم خوابيدم ولي اون شب براي نماز شب كه بر خواستم گفتم خدايا تو خودت مي دوني كه من براي اينكه مبادا نافرماني تو را كنم ميخوام ازدواج كنم پس كمكم كن... فردا صبح ديدم ي آقايي در زد و من در حالي كه دراز كشيده بودم ديدم كه داداشم رفت در رو باز كرد مي ديدم داره با ي آقايي دم در صحبت مي كنه خيلي طول كشيد تا برگشت وقتي برگشت گفتم كي بود؟ گفت هيچ كس . گفتم آره جون خودت هيچ كس! بابا اون رو من فرستاده بودم حالا زيرش مي زني ؟ گفت بله يك آقايي دو هزار وپانصد تومان آورده بود بهمون داد... -در سال اول ازدواجم به نجف كه رفتم از من سور مي خواستند كه بله پسر آيت الله شاه آبادي ازدواج كرده ... من هم پول سور نداشتم ولي عجيب بود كه همه به من قرض مي دادند ...بازاري افتخار مي كرد كه به من قرض بده ...يك روز مرحوم ايت الله استهباناتي كه مرجع تقليد هم بودند من رو ديدند و گفتند فلاني داره آخر ماه مياد و من پول ندارم به طلبه ها شهريه بدم داره آبروم ميره ديگه خودت مي دوني ...من هم رفتم حرم حضرت علي و به آقا گفتم من مي دونم كه هر چي آبرويه مال تويه پس بيا و آبروي منو حفظ كن . حالا كه به من گفته تو هم آبروي منو نبر . بعد از اون دوسه بار آيت الله استهباناتي رو ديدم و از ترس راهمو كج كردم كه منو نبينه و من خجالت بكشم تا بالاخره يك بار كاملا رودر روي هم بوديم و نمي شد كاري كرد منو ديد گفت آشيخ نصرالله خدا آبروت رو حفظ كنه كه آبروي منو حفظ كردي ... من هم خوشحال شدم ولي در دلم داشتم به حضرت علي مي گفتم دستت درد نكنه... - ايشون طلبه هاي غير ملبس را هم از ياد نبردند و گفتند طلبه غير ملبس مثل سرباز احتياط است مثل همه مردم در حالي كه امام زمان سرباز آماده به خدمت مي خواد و طلبه اي سرباز آماده به خدمته كه لباس روحاني داشته باشه. بله اگه لباس روحاني تنتون باشه ديگه نمي تونيد ساندويچ بخوريد و سر كوچه داد بزنيد هوي مش تقي بيا... - مي گفت : يك زماني من دوازده سالم بود و در قم بودم سر كوچه يك خانمي را ديديم ايستاده... به خدا هر چي دقت كردم نفهميدم روي اين خانم به كدوم طرفه تا اينكه راه افتاد تازه فهميدم كه روش به كدوم طرفه حالا اين هم وضع بعضي خانم ها در قمه ... اين كه وضع مركز تشيع جهانه خدا به داد جاهايي برسه كه مركز تشيع نيست... -در باره كنترل جمعيت هم گفتند: اين چه سياستي است كه دولت جمهوري اسلامي داره مگه پيامبر اكرم (ص) نفرموده تناكحو تناسلوا فاني اباهي بكم يوم القيامه ولو بالسقط(يعني ازدواج كنيد و بچه بياوريد من پيامبر به شما در روز قيامت افتخار مي كنم حتي به بچه هاي سقط شده شما... آخه اين چه وضعيه كه يك آقايي ساعت دوازده شب زنگ زده به من كه آقا به دادم برس گفتم چي شده گفت مشكلي برام پيش اومده به فلاني زنگ زدم گفته به شما بگم گفتم بفرماييد گفت : من يك بچه دارم و الان به طور ناخواسته زنم حامله شده و من نمي خوام بچه دومم به دنيا بياد چه كار كنم؟ بهش گفتم خفه شو ( نمي دونم شايد هم گفت بهش گفتم برو گم شو خوب يادم نيست چون تمام سخنان ايشون را به مضمون ولي نزديك به گفتار خودشون نقل مي كنم) روزي دست خداست گفت آقا تربيتش سخته گفتم تو خودت رو تربيت كن بچه هات با تربيت ميشن اين حرفا چيه ...آقا وازكتومي آيودي ووو برای كنترل جمعيت اونم رایگان!!! ...اين ها لطمه به شيعه است ... ( برای من جالب بود كه ايشون اسم علمي اين هارو خيلي قشنگ مي دونست) سخنان ايشون اونقد برا معتكفين جذاب و شادي آور بود كه دوست نداشتند تموم بشه ايشون هم در اين باره خاطراتي گفتند كه اگه بگم اين پست وبلاگ خيلي خيلي طول ميكشه. ۱۲- از خصوصيات اعتكاف امسال حضور چشم گير سنين ده تا پانزده ساله بود كه به صورت گروه هاي هفت هشت نفره با هم بودند رفتار بعضي هاشون خيلي عجيب بود مثلا به هم زنگ مي زدند و صداي موبايلي به گوش مي رسيد كه زنگش اين بود : يك كمي منو دوسم داشته باش ...( ي دختر مي خوند) يا اينكه ي بار ديدم دوتا از همين نوجوونا دارن ترانه گوش مي دن صداي ترانه با اينكه از طريق ام پي تري پخش مي شد و هر كدوم ي گوشي هندز فري را در گوش خود داشتند ولي صداش اونقد زياد بود كه من مي شنيدم يكيشون پاشو به سبك ترانه به زمين مي زد و يكيشون هم چنان غرق در ترانه شده بود كه بي اعتنا به اطراف خود شونه هاشو تكون مي دادو در واقع ... ۱۳- كنار ما دوتا پريز بود كه مي گفتند يكيش خرابه جرقه ميزنه و ممكنه برا شارژ موبايل خطرناك باشه و بسوزونه . من شارژر موبالمو زدم به اون پريز سالم... ولي چند دقيقه بعد ديدم كسي اومده و شارژر خودشو زده جاي شارژر من و شارژر منو زده به پريز خراب ... رفتم به آقايي كه داشت از اون موبايل استفاده مي كرد گفتم بابا دستت درد نكنه گفت كار صاحب موبايله اوناهاش و يك قيافه هيكلي ريشويي رو نشونم داد من گفتم بهش بگو دستش درد نكنه ... يك ساعت بعد در حياط عزاداري بر پا كرده بودند و آقاي احمد خاتمي سخنراني مي كردند بعد از سخنراني ايشون ديدم گروهي از جوان ها دارن عزاداري مي كنن با سبك عزاداري هاي امروزي . از قضا همون آقاي هيكلي كه جاي شارژر موبايل منو با جاي شارژر موبايل خودش عوض كرده بود داره ميدون داري مي كنه و مي گه آقايون بشينيد بفرماييد بشنيد! ۱۴- امسال حموم رو به روي مسجد خراب بود حموم حضرتي هم خراب بود و بايد براي غسل اعمال ام داوود يا غسل واجب به حموم گذر خوان يا حمومي كه در خيابون بازار بود مي رفتند . نكته جالب اين بود كه چند تا از دستشويي ها را دوش گذاشته بودن كه هر كه مي تونه باآب سرد غسل كنه بره اونجا غسل كنه . ۱۵- اعمال ام داوود ظاهرا از راديو قرآن و اگه اشتباه نكم از يك شبكه تلوزيوني پخش مي شد بعد از نماز عصر دو تن از قاريان بين المللي ( آقايان طوسي و دباغ)دعوت شده بودند كه سوره هاي وارد شده براي اعمال ام داوود را بخونن ... در اعمال ام داوود آمده كه سوره حمد صدبار خوانده شود و سوره توحيد صد مرتبه . آيه الكرسي ده مرتبه و سوره انعام سوره كهف لقمان ووو بعد هم از انشقاق تا آخر قران كه فكر كنم مجموعا شش جزء ميشه. برنامه شروع شد من اعمالم را به تنهايي انجام مي دادم چون گفته شده در جايي كه رفت و آمد كم باشه و كسي با تو صحبت نكنه ووو با كمال تعجب ديدم قاري شروع كرد به خواندن صد مرتبه سوره حمد ووو البته مشكل صوتي پيدا شد و ديگه صداشون پايين نمي اومد نفهميدم واقعا اين صد مرتبه ها تا آخر به اين سبك خوندن و از راديو هم پخش شد يا نه. راستي آش اون قد شور شده بود كه صداي آشپز هم در آمده بود حد اقل سه یا چهار بارش را من که در جماعت کم شرکت می کردم از زبان آقای تکیه ای شنيدم که از طریق بلند گو به شدت گلايه می کرد که آقا اعتکاف افت کیفی کرده ...من هم زير لب مي گفتم سرت سلامت در عوض به قول خودت پانصدهزار نفر امسال در اعتكاف شركت كردند... | ||||
نوشته شده در شنبه 21 مرداد1385ساعت 2:3 توسط مسلم خلفی | | ||||
زخم دوست!!! | ||||
رابعه روزی حسن بصري، مالك دينار و شقيق بلخي نزد رابعه عدويه رفتند . رابعه بيمار بود. حسن بصري گفت : هر كه بر زخمی که از دوست به وی رسیده صبر نكند در ادعايش راستگو نيست. رابعه گفت از اين سخن بوي خود خواهي مي آيد.شقيق بلخي گفت : هر كه بر زخمی که از دوست به وی رسیده شكر نكند در ادعايش راستگو نيست. رابعه گفت ازاين بهتر. مالك دينار گفت:هر كه از زخم دوست لذت نبرد در ادعايش راستگو نيست.رابعه گفت : از اين بهتر. گفتند تو بگو . گفت:هر كه زخم دوست را با مشاهده دوست فراموش نكند در ادعايش راستگو نيست. زنان مصر در مشاهده يوسف كه مخلوق است دست خويش بريدند و نديدند، اگر كسي در مشاهده ي خالق اينگونه باشد عجيب نبود
| ||||
نوشته شده در جمعه 13 مرداد1385ساعت 18:15 توسط مسلم خلفی | | ||||
خم(روز زن مبارك باد) | ||||
|
ی روزی رفته بودم تو باغ مش براتعلی ی خوشه انگور بخورم آره لایقم همون بود که براش کتکی ناجور بخورم! خدا روز بد نده ـ که نمی ده ـ بلا به دور اگه داد کتک باشه از ننه جون اونم چه جور ننه کوکبم منو به کرسی بست...فلک شدم که چرا شیطونک و بی ادب و کلک شدم ننه کوکبم منو با ترکه ی نرم می زد چقدم محکم و دلگرم میزد زن داداش اومد بهم کمک کنه کمک نا مسلم نا خلف کلک کنه ی چوب کلفت و خشک داد به ننم که ننم با ترکه نرم نزنم چوب نرم ننه جون یا چوب خشک زن داداش هر دو تا درد دارن...تو را خدا بزن یواش ای خدا داد بزنم داد نزنم جای ترکه ي ننم نشسته بر روی تنم ... ننه جون فدای اون دستت بشم قوربون اون چشای مستت بشم | ||||
نوشته شده در شنبه 24 تیر1385ساعت 23:47 توسط مسلم خلفی | | ||||
خم | ||||
|
راز گل ياس را چه كس مي داند؟ شبنم؟ نه. غم؟ غم هم نه. من؟ تو؟ نه. نه . نه.!! راز گل ياس را خدا مي داند!!!!!!
| ||||
نوشته شده در سه شنبه 6 تیر1385ساعت 22:47 توسط مسلم خلفی | | ||||
سهراب شكارچي!!! | ||||
اين هفته سفري به كاشان داشتيم . هروقت آنجا مي روم معمولا سري هم به مشهد اردهال مي زنم . بر مزار سهراب ساعتي درنگ كرديم و برگشتيم . موقع برگشتن دوستم كتابي برايم خريده بود و به من هديه داد نام كتاب اطاق آبي از سهراب بود آن را خواندم در قسمتي از آن باز هم اشاره به شكارچي بودن خود داشت. قبلا مي خواستم در اين باره مطلبي بنويسم ولي فرصت مهيا نشد اكنون مي نويسم . مي دانم به مذاق بسياري از دوست داران سهراب خوش نمي آيد اما آنان كه مرا مي شناسند مي دانند چه منظوري دارم . براي خودم نيز تلخ است به ويژه كه زبان مطلب را نيز به دلايلي گزنده بر گزيدم ولي مي نويسم و انتظار دارم در كامنت هاي خود ديدگاه هايتان را در مقام رفع اين تضاد يا تعارض يا تضاد و تعارض نمايي بنگاريد تا در شناخت اين شاعر ايران زمين اثر گزارتر باشد. باورش براي طرفدارانش سخت است . كسي با آن همه احساس و لطافت انعكاس يافته در اشعار ، اما شكارچي باشد. به راستي سهراب كه به قول خود ميوه نقاشي مي كند تا فسادش را براند و آدم نقاشي مي كند تا عطسه نكند و شاخه نقاشي می کند تا دست خوش آفت نباشد چگونه از شکار حيوانات لذت می برد. بنگريد: زندگي من آرام مي گذشت. اتفاقي نمي افتاد دگرگوني هاي من پنهاني بود. و دير آفتابي مي شد.با دوستان قديم ـياران دبيرستاني ـ به شكار مي رفتيم. آنقدر زود از خواب پا مي شديم كه سپيده دم را در آبادي هاي دور تجربه مي كرديم... جالب است شاعري با آن همه احساس ، آواز قناري را در صداي گلوله خغه كند .آهوي وحشي را در دام خويش رام كند تا با مثله كردنش بيارامد. رهايي وحوش به بند تبر بندد و از پرواز سبز كبوتر در اسمان آبي كاشان رسمي سرخ بركشد و بسرايد كه نترسيم از مرگ مرگ پايان كبوتر نيست.به راستي با يار دبستاني به شكار حيوانات رفتن چقدر مي تواند شاعرانه باشد؟ طرفه آنكه در يكي از نوشته هاي قبلي از خاطرات سهراب نقل كردم كه وقتي به هنگام حمله ملخ ها به كاشان ، به عنوان مامور مبارزه با ملخ در يكي از آبادي ها رفت هيچ ملخي را نكشت با آنكه ملخ ها لباس قاتلان وحشي و غارتگران مزارع مردم كاشان بر تن داشتند . سهراب مي گويد اگر (ملخ ها ) محصول را مي خوردند پيدا بود كه گرسنه اند ... در كتاب اطاق آبي سهراب وقتي استاد فرانسوي سهراب از قرينه سازي در هنر ايران انتقاد مي كند و تعجب مي كند از سهراب كه با اينكه بي قرينه اي زياد در بيابان ها كوه ها سنگ ها و رودهاي كاشان ديده اما چگونه از قرينه سازي حمايت مي كند ، سهراب در دفاع از قرينه سازي به تناسبات طلايي كاشان اشاره مي كند و مي گويد در بيابان كاشان تكرار اشيا را در سراب شنيده ام و در آب رود ها درخت واژگون ديده ام به اندام حشرات خيره شده ام و دريغا بي شمار پرنده به تير از پا در آورده ام و به كالبدشان و نقش و نگار بالشان چشم دوخته ام . اكنون سوال اين است سهراب لطيف شكارچي پارادوكس نيست؟ در عين جلاد پرندگان بودن چگونه ملخ مهاجم را به بهانه گرسنه بودنش نمي كشد.؟ منتظر دريافت كامنتهاي شما دوستان خوبم هستم. | ||||
نوشته شده در جمعه 19 خرداد1385ساعت 15:56 توسط مسلم خلفی | | ||||
osho | ||||
|
".... دیوانگیات را جشن بگیر!... زیرا در این دنیا، جایی که تمام بشریت بیمار است، عاقل شدن چنان است که به نظر دیوانه خواهی رسید. ... یکی از دوستان خلیل جبران دیوانه شد و جبران برای عیادت او به تیمارستان رفت. دوستش روی نیمکتی در چمنها نشسته بود. خلیل جبران احساس شفقت بسیاری کرد. مرد دیوانه خندید و گفت، "اینقدر احساس شفقت نداشته باش." خلیل جبران نتوانست بفهمد که چرا دوستش اینهمه از این احساس او خشمگین است. دوستش گفت، "من برای تمام کسانی که بیرون از اینجا هستند احساس شفقت میکنم. تمام دنیا دیوانه است. تنها معدود افرادی که دیوانه نیستند در این تیمارستان نگه داشته شده اند، فقط برای مسائل امنیتی. چه کسی به تو اجازه داد وارد شوی؟ ما دیوانه نیستیم و ما به شفقت شما نیازی نداریم." من از تیمارستان های زیادی دیدار داشته ام و هرگز حتی یک نفر را نیافته ام که دیوانگی خودش را پذیرفته باشد، زیرا پذیرفتن اینکه دیوانه هستی به این معنی است که بهقدرکافی عاقل هستی که بتوانی دیوانگی خودت را ببینی ... | ||||
نوشته شده در سه شنبه 2 خرداد1385ساعت 2:16 توسط مسلم خلفی | | ||||
حسین پناهی | ||||
به جز حضور تو هیچ چیز این جهان بی کرانه را جدی نگرفتم... حتی عشق را !
| ||||
نوشته شده در یکشنبه 24 اردیبهشت1385ساعت 20:51 توسط مسلم خلفی | | ||||
مبارزه با آفات به روش سهراب!! | ||||
در دنياي من هيچ كس نمي ميرد. همه جاودانند به پاس سالگرد در گذشت سهراب نمي دانم تابستان چه سالي ملخ به شهر ما هجوم آورد، زيان ها رساند . من مامور مبارزه با ملخ در يكي از آبادي ها شدم. راستش را بخواهيد حتي براي كشتن يك ملخ هم نقشه نكشيدم. وقتي ميان مزارع راه مي رفتم، سعي مي كردم پا روي ملخ ها نگذارم. اگر محصول را مي خوردند، پيدا بود كه گرسنه اند. منطق من ساده و هموار بود. روز ها در آبادي زير يك درخت دراز مي كشيدم و پرواز ملخ ها را در هوا دنبال مي كردم. اداره كشاورزي مزد مرا مي پرداخت. ( نقل از كتاب : هنوز در سفرم به كوشش پريدخت سپهري ص: ۱۶ ) | ||||
نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت1385ساعت 12:58 توسط مسلم خلفی | | ||||
لعن در مشرب عرفاني امام خميني | ||||
شيخ جليل ما عارف كامل شاه آبادي ـ روحي فداه ـ مي فرمودند: " تعيير (نكوهش و نفرين ) به كافر نيز مكنيد در قلب، شايد نور فطرتش اورا هدايت كند و اين تعيير و سرزنش كار شما را منجر به سوء عاقبت كند." (چهل حديث /امام خميني:ص ۵۷) شيخ عارف ما ـ روحي فداه ـ مي فرمود: " هيچ وقت لعن شخصي نكنيد گرچه به كافري كه ندانيد از اين عالم چگونه منتقل شده مگر آنكه ولي معصومي از حال بعد از مردن او اطلاع دهد، زيرا كه ممكن است در وقت مردن مؤمن شده باشد.پس لعن به عنوان كلي بكنيد." يكي داراي چنين نفس قدسيه اي است كه راضي نمي شود به كسي كه در ظاهر كافر مرده است توهين شود به احتمال آنكه شايد مؤمن شده باشددر دم مردن ، يكي هم مثل ماست!ـ و الي الله المشتكي ـ كه واعظ شهر با آنكه اهل علم و فضل است در بالاي منبر در محضر علما و فضلا مي گفت:"فلان با آنكه حكيم بود قرآن هم مي خواند"! اين به آن ماند كه بگوييم فلان با آنكه پيغمبر بود اعتقاد به مبدا و معاد داشت. ( همان:۳۸۵) افسوس كه ما بيچاره هاي گرفتار حجاب ظلماني طبيعت و بسته هاي زنجير هاي آمال و اماني ، جز مطعومات و مشروبات و منكوحات و امثال اينها چيزي نمي فهميم و اگر صاحب نظري يا صاحب دلي بخواهد پرده از اين حجب را بردارد جز حمل بر غلط و خطا نكنيم ...كلمات اوليا و اهل معرفت را تكذيب كنيم...و اگر راهي براي تكذيب نداشته باشيم ...باب تاويل و توجيه را مفتوح مي كنيم..."مارايت شيئا الا و رايت الله معه و قبله و فيه " را حمل بر رؤيت آثار مي كنيم . "لم اعبد ربا لم اره "را به علم به مفاهيم كليه مثل علوم خود حمل مي نمياييم.آيات لقاءالله را به لقاي روز جزا محمول مي داريم. "لي مع الله حاله" را به حالت رقت قلب مثلا حمل مي كنيم . " وارزقني النظر الي وجهك الكريم " و آن همه سوز و گدازهاي اوليا را از درد فراق ، به فراق حور العين و طيور بهشتي حمل مي كنيم و اين نيست جز اينكه چون ما مرد اين ميدان نيستيم و جز حظ حيواني و جسماني نمي فهميم همه معارف را منكر مي شويم ... ...چشم و گوش خود را به كلي مي بنديم . پنبه غفلت در گوش ها مي گذاريم كه مبادا حرف حق در آن وارد شود. اگر يكي از حقايق را از لسان عارف شوريده يا سالك دل سوخته يا حكيم متالهي بشنويم چون سامعه ما تاب شنيدن آن ندارد و حب نفس مانع شود كه به قصور خود حمل كنيم ، فورا او را مورد همه طور لعن و طعن و تكفير و تفسيقي قرار مي دهيم و از هيچ غيبت و تهمتي نسبت به او فرو گذار نمي كنيم. كتاب وقف مي كنيم و شرط استفاده از آن را قرار مي دهيم روزي صد مرتبه لعن به مرحوم ملا محسن فيض كنند.جناب صدر المتالهين را كه سر آمد اهل توحيد است زنديق مي خوانيم...(همان/۳۸۳) | ||||
نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین1385ساعت 1:10 توسط مسلم خلفی | | ||||
يا مهدي | ||||
|
عیدتان...دل خوش سیری چند؟! ************************* به نام او اين روز ها سوالاتي پيرامون متن ادبي " دنياي من " مطرح شده و مشكلاتي را فراهم نموده است. بر آن شدم تا علي رغم ميل باطني ام توضيحاتي در باره آن ارايه دهم: ۲- اما هيچ وقت شاعري مجبور نشده كه در باره شعرش توضيح دهد و اين پديده خوشايندي نيست.به راستي آيا در ست است که از امام خميني سوال شود چرا گفته اي از مسجد و از مدرسه بيزار شدم و يا گفته اي انالحق و همچو منصور خريدار سر دار شدم؟ آيا مرحوم علامه طباطبايي چه آييني داشت كه گفت همي گويم و گفته ام بارها ...بود كيش من مهر دلدارها. آيا وقتي گفته مي شود به رخ سياه چشمان نظر ار بود گناهي ...بگذار تا گناهي بكنيم گاه گاهي ، كسي سوال مي كند چرا مجوز ارتکاب گناه را صادر كردي؟ آيا وقتي حافظ مي گويد من كه امروزم بهشت نقد حاصل مي شود... وعده فرداي زاهد را چرا باور كنم ، كسي مي گويد چرا منكر قيامت شده اي ....شعري كه به قول استاد مطهري ظاهري كفر آميز و در واقع بيان از واقعيت من كان في هذه اعمي فهو في الاخره اعمي دارد...از اين دست اشعار بزرگان ما كم نيست كه در حوصله اين نوشتار نمي گنجد. فقط يك چيز بايد گفت زبان شعر و ادب زبان مخصوصي است وگرنه همگان را به آن راه بود. ۳ـ روزي كه مي خواستم اطلاعيه ی انجمن خيريه ی ره توشه ی دانش را تنظيم كنم در بالاي فراخوان مزبور نوشتم:
۴ـ۱ـ وقتي گفته مي شود پرواز كنيد و در دنياي من فرود آييد حكايت از آن دارد كه گوينده متن مزبور در عالم موجود كه عالم تشريع است سخن نمي گويد او دعوت به صعود در عالم ديگر مي كند. عالمي كه در آن همه چيز زيبا ست و زشتي راه ندارد.به قول حافظ : پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت... آفرين بر نظر پاك خطا پوشش باد
۴ـ۴ـ آيات متعددي از قرآن كريم دلالت دارد بر اين كه هر چه در زمين و در آسمان است ، تسبيح خدا مي گويد. و به قول شاعر: هر كس به زباني صفت حمد تو گويد... بلبل به غزل خواني قمري به ترانه باز هم سخني از امام خميني نقل مي كنم كه مي فرمايد : حقيقت وجود در مرايي عين همه كمالات است و هيچيك ار كمالات امكان انسلاخ از آن ندارد.منتها ظهور آن كمالات به مقدار سعه و ضيق وجود و جلا و كدورت مرآت است و از اين جهت تمام سلسله وجود ، آيات ذات و مرآت اسما و صفاتند ..."يسبح لله ما في السماوات و ما في الارض "و " و ان من شيئ الا ويسبح بحمده و لكن لا تفقهون تسبيحهم" هيچ چيز در آسمان ها و زمين نيست كه تسبيح حمد خدا گويد ولي شما درك نمي كنيد.( همان حديث ۲۶ ص ۳۵۲) "عين ثابت انسان كامل مظهر اسم الله الاعظم كه امام ائمه اسما است مي باشد و اعيان ساير موجودات در ظل عين انسان كامل در علم و عالم اعيان مقرر و در عين و عالم تحقق موجود است.پس اعيان جميع دايره وجود ، مظهر عين انسان كامل است در عالم اعيان و جميع موجودات مظاهر جمال و جلال او هستند در عالم ظهور. و از این جهت هر نقص كه در عالم تحقق واقع شود و هر ذنبي كه از مظاهر بروز كند چه ذنوب تكويني يا تشريعي باشدبه حكم ظاهر و مظهر به ظاهر منسوب است حقيقه و بي شايبه مجاز .گرچه "ما اصابك من سيئه فمن نفسك" ولكن "قل كل من عندالله"....پس ذنوب جميع موجودات ذنوب ولي مطلق است و حق تعالي به رحمت تامه خود و به غفران شامل خود رحمت بر نبي اكرم (ص) فرموده مي فرمايد آنچه گناه است از پيشينيان و آنچه پس از اين گناهي واقع شود در تحت مغفرت تامه واقع گردد. ۴ـ۶ـ متكلم مفروض شعر دنياي من ـ دنيايي كه در آن خطا بر قلم صنع نرفته، دنياي تكوين ، دنياي مارايت الا جميلا ي حضرت زينب و دنياي تسبيح گويي همه اشيا مي گويد: حتي يزيد تحت سيطره و گستره محبت تامه واقع مي شود. پس اين گفته ربطي به عالم تشريع و آنچه همگان در آن هستند،ندارد. چون كه بي رنگي اسير رنگ شد ...موسي اي با موسي اي در جنگ شد
در دنياي من هيچ كس نمي ميرد همه جاودانند شيطان خود را فريب داد ميوه آن درخت به راستي ابديت مي بخشيد در دنياي من پدر نيست ايثار است مادر نيست مهرباني است دوست نيست دوستي است ساز نيست آواز است پرنده نيست پرواز است در دنياي تو پدر مادر دوست پرنده و ساز مي ميرد و در دنياي من ايثار مهرباني دوستي آواز و پرواز هرگز نمي ميرد ملكه زيبايي دنياي من زني است مبتلا به جزام. هرچه دقت كردم ببينم از كجاي اين قسمت تبرئه شيطان استخراج مي شود كمتر به نتيجه رسيدم .از قضا تمسخر شيطان فرياد اين شعر است .مگر آنكه منظور دوستان آن بخشي باشد كه مي گويم ميوه آن درخت به راستي ابديت مي بخشيد .آري ميوه آن درخت ابديت مي بخشد اما نه به انسان بل به دوستي به ايثار به مهرباني به آواز و به پرواز عجبا كه فرياد مرگ پدر مادر دوست ساز و پرنده كه نماد تعينات ناجاودانند بر اين عزيزان مخفي مانده . ديگر به خود جرات نمي دهم از شيطان اين سگ درگاه الهي ـ به تعبير مرحوم شاه آبادي ـ سخني بگويم .گاه به خود مي گويم اينكه در قالب شعر است و شيطان مورد تمسخر واقع شده اما چون سخن از جاودان سازي ميوه درخت در قالب تصوير سازي شاعرانه براي ابديت مهرباني است، آشفتگي برخي دوستانم را در پي داشته واي اگر روزي بخواهم چونان امام خميني به نقل مرحوم شاه آبادي از كار شيطان اينگونه ياد كنم .بنگريد: شيخ عارف كامل شاه آبادي روحي فداه مي فرمود : " حالت روحي حضرت آدم (ع) اين بود كه توجه به ملك خود نكند و مجذوب عالم غيب و مقام قدسي باشد و اين حركت آدم را از آدميت سلب مي كرد. پس حق تعالي شيطان را بر او مسلط فرمود تا او را متوجه به شجره طبيعت كند و از آن جاذبه ملكوتي او را منصرف كند(همان حديث ۳۷ ص: ۵۲۳) ...مطالب مهم تري نيز هست كه قلم در نگارشش بر خود مي شكافد ... خدايا آن كه آمدنش را وعده دادي آشكار كن تا حقيقت را بر ما بنماياند.آري : انگار كسي به فكر ماهي ها نيست ...سهراب بيا كه آب را گل كردند آمين | ||||
نوشته شده در پنجشنبه 18 اسفند1384ساعت 2:18 توسط مسلم خلفی | | ||||
دست تقدير | ||||
پر كاهم در مصاف تند باد
خود ندانم در كجا خواهم فتاد | ||||
نوشته شده در سه شنبه 16 اسفند1384ساعت 17:59 توسط مسلم خلفی | | ||||
پدرم وقتي مرد | ||||
پدرم وقتي مرد، پاسبان ها همه شاعر بودند. مرد بقال از من پرسيد : چند من خربزه مي خواهي؟ من از او پرسيدم : دل خوش سيري چند؟ ******* شرح از زبان خود سهراب: ...دنيا پر از بدي است و من شقايق تماشا مي كنم. روي زمين ميليون ها گرسنه است.كاش نبود. ولي وجود گرسنگي ، شقايق را شديدتر مي كند.و تماشاي من ابعاد تازه اي به خود مي گيرد. يادم هست در بنارس ميان مرده ها و بيمارها و گداها از تماشاي يك بناي قديمي دچار ستايش ارگانيك شده بودم. پايم در فاجعه بود و سرم در استتيك. وقتي كه پدرم مرد ، نوشتم : پاسبان ها همه شاعر بودند. حضور فاجعه آني دنيا را تلطيف كرده بود.فاجعه آن طرف سكه بود وگرنه من مي دانستم و مي دانم كه پاسبان ها شاعر نيستند. در تاريكي آنقدر مانده ام كه از روشني حرف بزنم چيزي در ما نفي نمي گردد.دنيا در ما ذخيره مي شود و نگاه ما به فراخور اين ذخيره است و از همه جاي آْن آب مي خورد . وقتي به اين كنار بلند نگاه مي كنم حتي آگاهي من از سيستم هيدروليكي يك هواپيما در نگاهم جريان دارد. ولي نخواهيد كه اين آگاهي خودش را عريان نشان دهد. دنيا در ما دچار استحاله مداوم است. من هزارها گرسنه در خاك هند ديده ام و هيچ وقت از گرسنگي حرف نزده ام.نه هيچ وقت.ولي هر وقت رفته ام از گلي حرف بزنم، دهانم گس شده است . گرسنگي هندي سبك دهانم را عوض كرده است. و من دين خود را ادا كرده ام. | ||||
نوشته شده در جمعه 12 اسفند1384ساعت 19:1 توسط مسلم خلفی | | ||||
تنها حسادت سهراب | ||||
اي عبور ظريف بال را معني كن تا پر هوش من از حسادت بسوزد
شرح از زبان خود سهراب: اين روز ها تم پرنده ارگانيسم مرا در اختيار دارد.مفصل هاي من آمادگي پرواز را اندازه مي گيرد. پرنده، تنها وجودي كه مرا حسود مي كند:اي عبور ظريف بال را معني كن تا پر هوش من از حسادت بسوزد.از بچگي حسرت پرواز داشته ام.يك جور حسرت شيميايي كه مثل دياستاز واكنش هاي مرا تند مي كند. در پرنده تيزي و شدت حيات محشر مي كند. پرنده آزادي آبجكتيو است.آميزه اي از موسيقي و پر... | ||||
نوشته شده در جمعه 5 اسفند1384ساعت 18:56 توسط مسلم خلفی | | ||||
در جست و جوی بال... (خم) | ||||
خواب و سراب آب!
کودک و اضطراب چنگ و سر و رباب! پا پس کشیده زه خون! هان! بزن شتاب!
****************************************
اسبي رود ز حال در جست و جوي لب رودي رود زلال
***************************************
بر خون سرخ وگرم؟ هان!اي خداي صبر! بر كش نقاب ابر خورشيد! بر متاب و بر نعش او متاب | ||||
نوشته شده در سه شنبه 18 بهمن1384ساعت 2:15 توسط مسلم خلفی | | ||||
ره توشه دانش | ||||
امروز اولين روز پذيرش عضويت ره توشه ي دانش بود دو عضو ماهيانه ده هزار توماني دو عضو ماهيانه پنج هزار توماني و و يك عضو ماهيانه بيست هزار توماني ثبت نام كردندو يك عضو ماهيانه سي هزار تومان هم قبلا داشتيم....دو دريافت صد هزار توماني هم داشتيم ... تا خدا براي روز هاي بعد چه رقم زند ... ياعلي | ||||
نوشته شده در یکشنبه 16 بهمن1384ساعت 3:37 توسط مسلم خلفی | | ||||
|
قلبي فرو ريخت خدا تكرار شد! لبت به تبرك سرخ باد! و پيشانيت نيز! ودستت كه دست رسول خدا را گرفته است! ********************************** انجمن خيريه ي ره توشه ي دانش ******************************************** متشكل از گروهي از استادان و دانشجويان دانشگاه مفيد با هدف ياري رساندن به افراد كم بضاعت فعاليت خود را آغاز كرده است.از كليه ی دوستاني كه تمايل دارند در اين كار خدايي و انساني مشاركت جويند درخواست مي شود به اتاق اينجانب كنار دفتر امور آموزشي مراجعه نمايند. لازم به يادآوري است ره توشه ي دانش هيچ گونه ارتباطي با دانشگاه ندارد . | ||||
نوشته شده در چهارشنبه 12 بهمن1384ساعت 23:28 توسط مسلم خلفی | | ||||
سهراب از زبان خوش(3) | ||||
اما آنچه ما مي گفتيم شعر نبود. دو دفتر از گفته ها را سوزاندم.من فن شاعري را مي آموختم. اما هواي شاعرانه اي كه به من مي خورد،نشئه اي غريب داشت. مرا به حضور تجربه هاي گمشده مي برد.خيالاتيم مي كرد. بازندگي گيرودار خوشي داشتم وقدم هاي عاشقانه بر مي داشتم. كمتر كتاب مي خواندم، بيشتر نگاه مي كردم.ميان خطوط تنهايي در جذبه فرو مي رفتم. ...تابستان ۱۹۴۸ رسيد.با خانواده به قمصر رفتم. و هوا خوش بود . كار من نقاشي بودو كوه پيمايي.آنجا بود كه با منوچهر شيباني بر خوردم و اين برخورد مرا دگرگون كرد...شيباني در ايوان خانه چيز ها گفت.از هنر حرف زد.وان گوگ را نشان داد.من در گيجي دلپذيري بودم. هر چه مي شنيدم تازه بود و هر چه مي ديدم غرابت داشت....از آن پس شيباني را بيشتر روز ها مي ديدم با هم به دشت مي رفتيم .نقاشي مي كرديم.حرف مي زديم شيباني شعر هايش را مي خواند . از نيما مي گفت. به زبان تازه ي شعر اشاره مي كرد و در اين گشت و كذار ها بود كه كانسپشن هنري من دگرگون شد. همان سال به دانشكده هنر هاي زيباي تهران رفتم...
| ||||
نوشته شده در یکشنبه 9 بهمن1384ساعت 4:23 توسط مسلم خلفی | | ||||
شاملو | ||||
| ...
بگذار عشق تو در شعر تو بگريد... بگذار درد من در شعر من بخندد
بگذار سرخ، خواهر همزاد زخم هاو لبان باد زيرا لبان سرخ، سر انجام پوسيده خواهد آمد چون زخم هاي سرخ وين زخم هاي سرخ سر انجام افسرده خواهد آمدچونان لبان سرخ وندر لجاج ظلمت اين تابوت تابد به ناگزير درخشان و تابناك چشمان زنده اي چون زهره اي به تارك تاريك گرگ و ميش چون گرم ساز اميدي در نغمه هاي من * بگذار عشق اين سان مرداروار در دل تابوت شعر تو تقليد كار دلقك قاآني گندد هنوز و باز خود را تو لاف زن بي شرم تر خداي همه شاعران بدان
ليك من(اين حرام، اين ظلم زاده، عمر به ظلمت نهاده اين برده از سياهي و غم نام) بر پاي تو فريب بي هيچ ادعا زنجير مي نهم فرمان به پاره كردن اين طومار مي دهم گوري ز شعر خويش كندن خواهم وين مسخره خدا را با سر درون آن فكندن خواهم و ريخت خواهمش به سر خاكستر سياه فراموشي * بگذار شعر ما و تو باشد تصوير كار چهره پايان پذير ها: تصوير كار سرخي لب هاي دختران تصوير كار سرخي زخم برادران و نيز شعر من يك بار لا اقل تصوير كار واقعي چهره ي شما دلقكان دريوزگان شاعران | ||||
نوشته شده در جمعه 30 دی1384ساعت 1:38 توسط مسلم خلفی | | ||||
| ||||
نوشته شده در پنجشنبه 29 دی1384ساعت 1:13 توسط مسلم خلفی | | ||||
سهراب از زبان خودش(2) | ||||
قسمت دوم
...در دبيرستان نقاشي كار جدي تري شد.زنگ نقاشي نقطه روشني در تاريكي هفته بود. ميان همشاگرديهاي من چند نفري خوب بودند.نقاشي ميكردند.شعر مي گفتند.و خط را خوش مي نوشتند....با همشاگردي ها به دشت ها مي رفتيم و ستايش هر انعكاس را تمرين مي كرديم.سال هاي دبيرستان پر از اتفاقات طلايي بود... سه سال دبيرستان سر آمد. آمدم تهران و رفتم دانشسراي مقدماتي.به شهر بزرگي آمده بودم اما امكان رشد چندان نبود. در دانشسرا نان سياه مي خورديم. ورزش مي كرديم و آهسته از حوادث سياسي حرف مي زديم با چقدر خامي .من سالم بودم. ورزش من خوب بود . در بازي فوتبال بيشتر وينگ فوروارد بودم... محيط شبانه روزي ما جاي جدال بود و درس هاي خشك و انضباط بي رونق.و ما جوان بوديم و خام و عاصي.چند نفري گرد آمده بوديم با نقشه هاي شيطاني چه آشوبي به پا مي كرديم.اگر از سهم زغال سنگ ما مي كاستند، شبانه قفل انبار را مي شكستيم و ميزهاي تحرير را از زغال مي انباشتيم.يا تخته قفسه ها را به آتش بخاري مي سپرديم.شب هاي تعطيل كه از شبانه روزي در مي آمديم، اگر دير بر مي گشتيم و در بسته بود، از ديوار داخل مي شديم. دانشسرا تمام شد و من به كاشان بر گشتم دوران دگر گوني ها آغاز مي شد. خانه قديمي از دست رفته بود.اجداد پدري در گذشته بودند.عموها در خانه هاي جدا مي زيستند.خانواده من هم در خياباني كه به ايستگاه راه آهن مي رفت روزگار مي گذراندند... سال ۱۹۴۵ بود فراقت ر در كف بود. فرصت تامل به دست آمده بود.زمينه براي تكان هاي دلپذير فراهم مي شد.در خانه آرامش دلخواه بود. چيزي به من تحميل نمي شد.مي نشستم و رنگ مي ساييدم . با رنگ هاي روغني كار مي كردم.حضور اشيا بر اراداه من چيره بود...تفاهم چشم و درخت مرا گيج مي كرد... تنهايي من عاشقانه بود. نقاشي عبادت من بود. من شوريده بودم و شوريدگي ام تكنيك نداشت.روي بام كاهگلي مي نشستم و آميختگي غروب را سنشواليتي بام هاي گنبدي شهر تماشا مي كردم.به سادگي مجذوب مي شدم. در اين شيفتگي ها خشونت خط نبود . برق فلز نبود. درام اندام هاي انسان نبود. نقاشي من فساد ميوه را از خود مي راند.ثقل سنگ را مي گرفت.شاخه نقاشي من دستخوش آفت نبود.آدم نقاشي من عطسه نمي كرد.راستي چه دير به ارزش نقصان پي بردم و اعتبار فساد را دريافتم... ادامه دارد... | ||||
نوشته شده در چهارشنبه 21 دی1384ساعت 23:28 توسط مسلم خلفی | | ||||
موعد عيد | ||||
خواستت را در قربانگاه خواست ديگران ذبح كن عيد قربانت فرا ميرسد | ||||
نوشته شده در چهارشنبه 21 دی1384ساعت 1:29 توسط مسلم خلفی | | ||||
سهراب از زبان خودش | ||||
بخش هايي از زندگي سهراب را به نقل از كتاب هنوز در سفرم در چند قسمت خواهم آورد قسمت اول
من كودكي رنگيني داشته ام . دوران خردسالي من در محاصره ترس و شيفتگي بود. ميان جهش هاي پاك و قصه هاي ترسناك نوسان داشت. با عمو ها و اجداد پدري در يك خانه زندگي مي كرديم.و خانه بزرگ بود.باغ بود.و همه جور درخت داشت.براي ياد گرفتن وسعت خوبي بود.زمين را بيل مي زديم.چيز مي كاشتيم.پيوند مي زديم. هرس مي كرديم. در اين خانه پدر و عموها خشت مي زدند.بنايي مي كردند. به ريخته گري و لحيم كاري مي پرداختند. چرخ خياطي و دوچرخه تعمير مي كردند.تار مي ساختند... كوچك بودم كه پدرم بيمار شد و تا پايان زندگي بيمار ماند.پدرم تلگرافچي بود.در طراحي دست داشت. خوش خط بود.تار مي نواخت.او مرا به نقاشي عادت داد... من قالي بافي را ياد گرفتم...چه عشقي به بنايي داشتم ...آرزو داشتم معمار شوم.حيف دنبال معماري نرفتم. در خانه آرام نداشتم. از هرچه درخت بود بالا مي رفتم. از پشت بام مي پريدم پايين . من شر بودم. مادرم پيش بيني مي كرد كه من لاغر خواهم ماند . من هم ماندم.ما بچه هاي يك خانه نقشه هاي شيطاني مي كشيديم ...دزدي ميوه را خيلي زود ياد گرفتيم.چه كيفي داشت شب ها در دشت صفي آباد به سينه مي خزيديم تا به جاليز خيار و خربزه نزديك شويم.تاريكي و اضطراب را ميان مشت هاي خود مي فشرديم... بزرگ تر كه شدم عموي كوچك تير اندازي را به من ياد داد.اولين پرنده اي كه زدم يك سبر قبا بود.هرگز شكار خوشنودم نكرد اما شكار بود كه مرا پيش از سپيده دم به صحرا مي كشيد...اگر يك روز طلوع و غروب خورشيد را نمي ديدم گناه كار بودم.هواي تاريك و روشن مرا اهل مراقبه بار آورد.تماشاي مجهول را به من آموخت. من سالها نماز خوانده ام بزرگترها مي خواندند من هم مي خواندم . در دبستان مارا براي نماز به مسجد مي بردند. روزي در مسجد بسته | ||||

آینه من ، تصویر تو، بسیار شو ، بسیار شو 





خواب و سراب آب!
در جست و جوي بال